تبليغاتX
آتـــــــــ ش هـــــــ ای ســــــ رد...

آتـــــــــ ش هـــــــ ای ســــــ رد...

مـ هـ لـ ا

کاش...

کاش دوروبرمااین همه دلبندنبود

ودلم پیش کسی غیرخداوندنبود

هرچه من نقشه کشیدم به تونزدیک شوم

کم نشدفاصله تقصیرتوهرچندنبود

شدم ازدرس گریزان وبه عشقت مشغول

بین این دوچه کنم نقطه ی پیوندنیود

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت

جای آن هاکه به دنبال توبودندنبود

باورت گربشودگرنشودحرفی نیست

نفسم می گیرددرهوایی که نفس های تونیست...

برای تونوشت:آمدنت رایادم نیست...بی صداآمدی بی آ نکه من بدانم...بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم...امااکنون که باذره ذره ی وجودم ماندنت راتمنا می کنم قصدسفرداری؟؟؟

توای مهمان ناخوانده در قلبم بمان که ماندنت راسخت دوست دارم...!

عشق نوشت:سینه ام یک دفترتاخورده است...واژه هایش خیس وسردومرده است...من نمیگویم ولی انصاف نیست...دوریت گویی دلم رابرده است...!

رفیق نوشت:به حقیقت منوتوآگاهیم...هردومون گمشده ی یک راهیم...هردوزخمی شده ی یک شلاق...هردونفرین شده ی یک آهیم...منوتوعاشق بی تدبیریم...منوتوبی تقصیریم...گرنباشیم دراین ره باهم...بی گمان درتنهایی میمیریم...!

دل نوشت:من...من...دو...دوست...دارم(یادته؟؟؟!!!)

 

 

 

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:42 ] [ مهلا ناصری ] [ ]


چندخطی دلتنگی

برایت ازاشک هایم نمی نویسم تالبخندهایت پژمرده نشود...

برایت ازغبارغم هایم نمی نویسم تاشیشه ی شادی هایت مکدرنشود...

دلتنگی هایم رابرایت نمی نویسم تاحتی لحظه ای دل آزرده نشوی...

ازپریشانی هایم،ازتنهایی هایم،ازدلواپسی هایم وازرنجی که بی تومی برم نیز،نمی نویسم...

چون دوست ندارم آشفته ودلواپس شوی...!

حتی همین چندسطری که حال نوشتم به آتش خواهم سپردکه مبادابادآن رابه دستت برساند...!

 

 

دل نوشت:سایه ام امشب زتنهایی مراهمراه نیست...گردراین خلوت بمیرم؛هیچکس آگاه نیست...من دراین دنیابه جزسایه ندارم همدمی...این رفیق نیمه راهم گاه هست،گاه نسیت...!

یقین نوشت:اگرایمان داری که پروانه می شوی...بگذاردنیاهرقدرکه میخواهد پیله کند...!

 

 

 

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 16:47 ] [ مهلا ناصری ] [ ]


یک هفته گذشت...روزت مبارک...

یک هفته گذشت...روزت مبارک...روزت مبارک ای سفرچندروزه ی ما...روزت مبارک ای همدم شب های عاشق من...ای خاطرات خوب...

روزت مبارک که دوباره هفته ای گذشت وقول وعهدوپیمانمان فراموش شد...گویی بارنگ باختن حنای کف دستمان عهدهای دلمان هم رنگ می بازند...!

گویی خاطرات تمامی ندارند...مثل ریل های قطارروزچهارشنبه که تمامی نداشتندوانگارهنوزدراندیمشک بودیم...انگارباورمان نمی شدکه تمام شدورسیدیم...

رسیدیم ته خط!آخرش...رسیدیم به سبقت های زمینی ساده وپیش پاافتاده...رسیدیم به دنیای زمینی ها...رسیدیم به همان خانه ی اولمان...تهران...مدرسه ی فرهنگ...آدم های نامرد...زمینی...بدقول!!!...ریاکار...فراموش کار...

دوباره رسیدیم تهران باتمام خاطراتمان...بایدخاطرات رامدفون کرد...ماننددل های عاشقمان که زیرخاک های جنوب مدفون شدند...بایددل هاشکسته شوددراین جا...بایدشکسته شوندتاآدم هابخندند...بخندندوزودترسبقت بگیرندازهم...سرچیزهای ساده...سرنمره...سردل های زمینی...دل های بدقول...دل های فراموشکار...دل های ریاکار...دل های دروغگو...دل های ناامید...!

کجاست آن روزکه می رفتیم...کجاست قطارتهران-اندیمشک؟؟؟...من ازاین راه طولانی که هنوزرسیدن به آن به هیچ احدالناسی ثابت نشده میترسم...این راه درازدست نیافتنی ...راهی که همین دل های ساده خرابش کرده اند...راهی که همین دل های بدقول...دل های نامرد دست نیافتنی اش کرده اند...!

دلم پرمیکشدسمت دوکوهه...سمت فتح المبین...سمت شلمچه...دوباره اشک هایم سرازیرشده اند...امااین بارنه برای چیزهای آسمانی...!اینباراشک هایم بادودهم سرازیرمیشوند

دلم ازنامردی گرفته...دلم ازنامردی روزگارگرفته...ازآدم هایی که فقط برای خودشان تورامی خواهند...آدم های ساده بادل های ساده وریاکار...آدم هایی که هنوزیک هفته نشده قولشان یادشان رفت...همان آدم هاایی که برای شهیدهمت تاچندروزپیش نمازمی خواندند...شب هازیارت عاشوراودعای عهدشان فراموش نمیشد...به یادشهدااشک میرختند...فقط!!!...اماحالا...حالاهمان آدم هاکه عهدبستند...همان هایی که اشک هایشان بوی خدامی داد...نفس هایشان خدایی بود...همان هاکه دم از عشق به خداوشهدامی زدند...امروزجلوی هم ایستاده اندوسرچیزهای زمینی اشک میریزند...گریه میکنند...فریادشان دیگربرای شهدای شلمچه نیست...فریادشان برای چیزهای همین جاییست...چیزهایی که بوی همین شهررامی دهند...دلشان میگیرد...امااینبارنه برای غروب شلمچه وغریبی گمنام های دوکوهه...این باردلشان برای دل های ازجنس خودشان میگیرد...دلشان که تنگ میشود...می دوندومی دوندونمی رسند...شده اندازجنس همین ها...همین آدم های زشت...همین دل های شهری...

دلشان دیگرروایت فتح نمیخواهد...دلشان از شعرآقاویکی انگارنمیگیرد...دلشان حضرت فاطمه نمیخواهد...همه شده اندیک مشت ریاکار...یک مشت ریاکارکه ادای آسمانی هارادرمی آورند...یک مشت ریاکارکه نمازهایشان هم فقطبرای ریاست...گریه هایشان...دل هایشان حتی!

انگاربایدکوله بارخاطرات جنوب90راهم همراه دل های عاشقمان خاک میکردیم...که امروزفقط برایمان خاطره نمانده باشدباهزاران هزارامید!...امیدهای واهی وپوچ...امیدبه دوست بودن های جنوب...امیدبه دوستان خوش قول!!!...دوستانی که پای حرف وقولشان هستند...پای امضایشان...چه خنده دارشده قول دادن...!!!

چه خنده دارشده خندیدن...چه خنده دارشده باهم بودن...

آدم هایی که عهدهایشان راازیادمیبرند...حتی عهدمیشداغ راازیادبردند...آدم هایی که برای دل هایشان واشک هایشان هم ارزش قائل نیستند...نبایدهم برای رفاقت وقول ارزش قائل باشند...نبایدهم دم ازمرام بزنند...اصلامیدانی چیست؟نبایدهم دوست باشند...!

وشهدابازمیگردندباقطاراندیمشک...من ایمان دارم...!

دردنوشت:باران که مي بارد همه چيز تازه مي شود حتي داغ نبودنِ تو . . .خدانکندکه ازیادم بروی...آنوقت دلم برای هردویمان میسوزد...میشنوی؟؟؟

تلقین نوشت:من خوبم...من خوبم...حالم خوبه...بهترم...هنوزباآسمان صبح هابعدازدعای عهدملاقات میکنم...!

امید نوشت:به شقایق سوگند که تو بر خواهی گشت ...من به این معجزه ایمان دارم...

 

 

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 19:9 ] [ مهلا ناصری ] [ ]


بااشک هایم می نویسم الوداع ای خاطرات...الوداع...

 

می نویسم...بااشک هایم می نویسم...به جای شماکه باخونتان نوشتیدورفتیاد...باسرخی خونتان نوشتید:رهسپاریم باولایت تاشهادت..!

می نویسم ازجاده ی کربلای شلمچه...آن ئجاکه روبه روی سیم خاردارهانشستم وبااشک هایم وضوگرفتم ودرقنوت آسمانی ترین نمازم گفتم:این جاده ی کربلاست...این مسیرآسمان است...!

مینویسم ازطلائیه...ازباکری ها...می نویسم ازطلوع بی نظیرش...ازغربتش...می نویسم فکه...دلم می سوزدکه بنویسم...دلم می سوزدبنویسم فکه...آن جاکه روی خاکش جای پایمان درامتدادراهتان است...دلم هوای فکه کرده...هوای رمل شنی ات را...هوای اینکه یکباردیگر...فقط یکباردیگربنویسم روی خاکت:خاک توبوی شهدامیدهد...بوی صفابوی خدامیدهدوآنقدراشک بریزم که اشک هایم چفیه ام راخیس کنندواکنون به بوی چفیه ام...به توکه روی آن خاک هابودی...توکه اشک هایم رادردلت نگه داشتی وپای ناله هایم بودی غبطه  می خورم...!

گفتم می رویم دوکوهه...می رویم پیش سرادارشجاع خیبر حاج ابراهیم همت!...آمدیم...آمدیم تادردوکوهه قدم بزنیم وباشهدای گمنامش درددل کنیم...اشک هایم مجال نوشتن نمیدهندحاج ابراهیم!!!

حاج ابراهیم سفرمان رابه مهرتورقم زدیم ونام تورابرآن نهادیم...بایادتودوکوهه آمدیم...آخرین جاده...آخرین ایستگاه...!

خسته ایم...خسته ایم ازدود...دلمان هوای معطرفتح المبین می خواهد...خسته ایم ازاین زمین...دلمان زمین فکه می خواهد...خسته ایم ازصدای بوق ودادوفریادهای زمینی...دلمان صداهای بی وقفه ی میشداغ رامی خواهد...خسته  ایم ازتابلوهای تکراری...ازورودممنوع های تکراری...دلمان خطرمین می خواهد...خسته ایم ازفیلم های پوچ شهری...دلمان روایت فتح می خواهد...دلمان ازحنابندان های میشداغ می خواهد...!

من فقط می خواهم دورکعت نمازدیگرروی خاک های شلمچه بخوانم...فقط یک زیلرت عاشورای دیگردردوکوهه...فقط یک قطره اشک درفتح المبین می خواهم...!

دلم گرفته...دلم هوایی شده...دلم زمینی نمی شود...هنوزهم صدای بال فرشته هارامیشنوم...دلم می گیرد...می سوزد...دلم می گیردازآدم های غبارگرفته ی این شهر...ازآدم های پردردسر...آدم هایی که ماسک خوبی زده اندودل هایشان کثیف است...دلم می گیردازآدم هایی که فقط می دوندومی دوندونمی رسند...دلم می سوزدبرایشان...می سوزدبرای خودم که بایدبازهم صبرکنم ودلم ازجنس همین آدم هاشود...د می سوزبرای خوم...!

الوداع دوکوهه..منتظرمن باش...هم چنان آرامشت راحفظ کن...من می آیم...من دوباره می آیم...

اوداع شلمچه...منتظراشک هایم باش...هم چنان غرئب دلگیرت راحفظ کن...گویی غروب توازغروب شهرمان زیباتراست...من دوباره می آیم...

الوداع طلائیه...منتظرم باش...هم چنان صبورباش وداستان صبوری بگو...

الوداع فتح المبین...من می آیم...هم چنان عاشق بمان که من می آیم وتکه های دلم راکه هرکدام رازیرخاک هایتان ...یاروی ریل های اندیمشک جاگذاشته ام برمی دارم...الوداع اروند...هم چنان بخروش وفریادکن که من می آیم...منتظرم باشیدتااسفندی دیگر...تاجنوبی دیگر...!

دلنوشت:خوشاآنان که بربال ملائک نشسیتندوصفاکردندورفتند...!

 

 

 

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 18:33 ] [ مهلا ناصری ] [ ]


دوستت دارم...

یک روزصبح

 ازخواب بیدارمی شوی

می بینی اشیاءجابه جاشده اند

وهرچیزی رنگ دیگری گرفته

یک روزصبح بیدارمیشوی

می بینی همه چیزبارفتن پرستوها

به آخررسیده است

فرصتی نبودبرای گفته هایم ورویش سبزی برای نوشته هایم تاازاحساس رویایی ام بگویم...پس اگراندک زمانی چشم هایت به دفترخاطراتم  نشست ازدل بخوان چون صادقانه گفتمونوشتم دوستت دارم...من فقط درحسرت دیدارت می نویسم وآرزومنددیدارت هستم...دلم دیگرقانع نیست ودراوج نیازش باتوبودن رامی خواهد...

پینوشت:برای تو

دردنوشت:اگردرد داری...تحمل کن...روی هم که تلنبارشد...دیگرنمیفهمی کدام دردازکجاست...!کم کم خودش بی حس می شود!!!

عشق نوشت:می تپدقلبموباهرتپشی قصه ی عشق تورامی گوید

 

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 20:14 ] [ مهلا ناصری ] [ ]


هیچ کس

همین که بیفتی
خواهی فهمید
زمین
هرگزبه پای تونیفتاده
وآسمان
همدم مطمئنی نیست
همین که بیفتی
آسمان ازرویت ردمی شود
وخورشیدفقط می خندد
همین که بیفتی
همه توراخواهنددید
وخواهی فهمید...
همین که دورت رانگاه می کنی
همه
توهستند
وتو
هیچ کس...
 
 
 

غم نوشت:آخرین حرف یه دوستی که تودلم کهنه شد:

ج به خصوصي :‌مهلا ...

چرا دلم نخواد ؟؟؟‌شما اگه راهي داري بفرما ... ولي از نظر من همين جوري ش هم قشنگه هم جذابه هم هر روزش چيزاي جديد داره از نظرم هم هيچ کدومشون تکراري نيست

سخت نگير مهلا ...

life is beautfull ...

 

 
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 11:33 ] [ مهلا ناصری ] [ ]


نشکن دلمو...

سرگرمی تو...شده بازی باابن دل غمگین وخستم...یادت نمیاد...اون همه قول وقرارایی که باتوبستم...بااین همه ظلم...توببین بازچه جوری پای این همه قول وقرارمن نشستم...

نشکن دلمو...به خداآهم میگیره دامنتوعاقبت یه روز!...نگوبی خبری...نگونمیدونی دلم پرازیه نفرینه سینه سوز...نگوبی خبری...نگونمیدونی وقتی که نیستی این  دل میشه بیکاره...این دل عاشق شب وروز...

دیوونه نکن دلمو...آهم میگیره دامنتوعاقبت یه روز!...نگوبی خبری...نگونمیدونی دلم پرازیه نفرینه سینه سوز...نگوبی خبری...نگونمیدونی وقتی که نیستی این میشه بیکاره...این دل عاشق شب وروز...

             

                                   

                                 

دلنوشت:شیشه ای میشکند...یک نفرمی پرسد:...که چراشیشه شکست؟!...یک نفرمی گوید:...شایداین رفع بلاست...دل من سخت شکست...هیچ کس نگفت:...که دلش راچه کسی بودشکست!غصه ام رانشنید...ازخودم میپرسم...ارزش قلب من ازشیشه هم کمتربود؟؟؟

 

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 18:32 ] [ مهلا ناصری ] [ ]


دلم گرفته...

قتل اين خسته به شمشيرتوتقديرنبود

ورنه هيچ ازدل بي رحم توتقصيرنبود

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 20:1 ] [ مهلا ناصری ] [ ]


درحسرت عطرگمشده

 

بی حوصله‌ای. آسمان روی سرت سنگینی می کند. دهانت تلخ است ودستهایت پر از زمستان . پاهایت مثل صخره سخت شده‌اند. از پنجره به بیرون نگاه می‌کنی. به درختان روبرو خیره می‌شوی. حرفهایت را مچاله می‌کنی و روی گرده‌ی باد می‌اندازی. دلت به حال خودت می سوزد.
تو تنهایی. کسی با تو حرف نمی‌‌ زند. کسی زنگ درخانه‌ات را به صدا درنمی‌آورد. چلچله‌ای در محدوده‌ی صدای تو پرنمی کشد. در حسرت آن عطرگمشده‌ چه شبها که خوابت نبرده است؛ اما روی تپه صبح جایی برای تو نیست. کسی به تو سلام نمی‌کند. کسی به تو شب به خیرنمی‌گوید. روزهایت کش آمده‌اند، درست مثل دستهایت که با دره‌های مه آلود مماس شده‌اند. مه تمام تنت راگرفته است. کسی تورا نمی‌‌بیند. به دیوارها دل بسته‌ای. قطعه‌ای از رودخانه را درتنگی کوچک حبس کرده‌ای با دو ماهی قرمز و قسمتی از مزرعه گندم را در یک بشقاب جا داده‌ای تا شاید گلی به سرت بزنند. ماهیها می چرخند وشب می‌شود. ماهیها می چرخند وروز می‌شود اما بهار به سراغ تو نمی‌آید و از کنار خانه ات رد می‌شود. گندمهای بشقاب، قامتی برای ایستادن ندارند و ماهیهای تنگ، موچ را نمی شناسند.
کمی از خودت فاصله بگیر! لبخندت را از درون صندوقچه بیرون بیاور ! کنار دلت بنشین! وقتی نسیم، نارنجها را به حرف می‌گیرد، کلمه ها را ازخودت دور کن! بگذار باران گریه بر دامنه‌های روح تو ببارد!
تو دیروز خوب بودی. یادت هست؟ کفشهای بازیگوش تو یک لحظه آرام نداشتند جیبهایت پر از نخودچی و خنده بود . دفترمشق تو بوی آب می داد، بوی نان، بوی بیست. اندوهی درکوهپایه های احساس تو پرسه نمی‌زد.
چرا زمستان در دهلیزدلت رخنه کرده؟! چرا پشت پرچین پاییز پنهان شدی ؟! چرا به آیینه صمیمی نشدی؟!
پلکهایت را شانه بزن! هنوز وقت هست. می‌توانی یکبار دیگر بهار را ببینی . بگذار بنفشه ها و یاسمنها دورت را بگیرند! بگذار صدای قناریها روی تنهایی تو ببار!
بهار آمده است. دلت را آب و جارو کن! یقین دارم، این بار به خانه‌ات می آیدو تو مثل گیلاسها زیبا می‌شوی.

[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 11:45 ] [ مهلا ناصری ] [ ]


خدایاتوقلب مرامی خری؟؟؟

کسی مرا نمی پرسد، کسی مرا نمی جوید، کسی تنها مرا نمی گرید دلم درحسرت یک دوست، دلم درحسرت یک بی ریایی مهربان ماندست.

کدامین یارمارا می برد تا انتهای باغ بارانی، کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق مهمان می کند مارا.

واما با تو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی!

وتو که حتی

شبی را هم به خواب من نمی آیی

توحتی روزهای تلخ نامردی نگاهت، التیام دستهایت را دریغ از ما نمی کردی

من امشب

ازتمام خاطراتم با توخواهم گفت

من امشب

دفترتقویم عمرم را به دست عاصی دریای نا آرام خواهم داد

همان دریا که بغض شکوه هایم درگلوی موج خیزش زخم بر می داشت

همان دریا که می گفتی

تو را درمن تجلی می کند

ای دوست!

بگو ای آنکه مثل من تنهای تنهایی

بگو ای مهربان یارم!

کدامین یارمار می برد تا انتهای باغ بارانی!؟


مرا دردی است اندردل اگر گویم زبان سوزد

                               وگرپنهان کنم دردل چو مغزاستخوان سوزد

 

 

[ جمعه دوم اردیبهشت 1390 ] [ 14:1 ] [ مهلا ناصری ] [ ]