یک هفته گذشت...روزت مبارک...روزت مبارک ای سفرچندروزه ی ما...روزت مبارک ای همدم شب های عاشق من...ای خاطرات خوب...
روزت مبارک که دوباره هفته ای گذشت وقول وعهدوپیمانمان فراموش شد...گویی بارنگ باختن حنای کف دستمان عهدهای دلمان هم رنگ می بازند...!
گویی خاطرات تمامی ندارند...مثل ریل های قطارروزچهارشنبه که تمامی نداشتندوانگارهنوزدراندیمشک بودیم...انگارباورمان نمی شدکه تمام شدورسیدیم...
رسیدیم ته خط!آخرش...رسیدیم به سبقت های زمینی ساده وپیش پاافتاده...رسیدیم به دنیای زمینی ها...رسیدیم به همان خانه ی اولمان...تهران...مدرسه ی فرهنگ...آدم های نامرد...زمینی...بدقول!!!...ریاکار...فراموش کار...
دوباره رسیدیم تهران باتمام خاطراتمان...بایدخاطرات رامدفون کرد...ماننددل های عاشقمان که زیرخاک های جنوب مدفون شدند...بایددل هاشکسته شوددراین جا...بایدشکسته شوندتاآدم هابخندند...بخندندوزودترسبقت بگیرندازهم...سرچیزهای ساده...سرنمره...سردل های زمینی...دل های بدقول...دل های فراموشکار...دل های ریاکار...دل های دروغگو...دل های ناامید...!
کجاست آن روزکه می رفتیم...کجاست قطارتهران-اندیمشک؟؟؟...من ازاین راه طولانی که هنوزرسیدن به آن به هیچ احدالناسی ثابت نشده میترسم...این راه درازدست نیافتنی ...راهی که همین دل های ساده خرابش کرده اند...راهی که همین دل های بدقول...دل های نامرد دست نیافتنی اش کرده اند...!
دلم پرمیکشدسمت دوکوهه...سمت فتح المبین...سمت شلمچه...دوباره اشک هایم سرازیرشده اند...امااین بارنه برای چیزهای آسمانی...!اینباراشک هایم بادودهم سرازیرمیشوند
دلم ازنامردی گرفته...دلم ازنامردی روزگارگرفته...ازآدم هایی که فقط برای خودشان تورامی خواهند...آدم های ساده بادل های ساده وریاکار...آدم هایی که هنوزیک هفته نشده قولشان یادشان رفت...همان آدم هاایی که برای شهیدهمت تاچندروزپیش نمازمی خواندند...شب هازیارت عاشوراودعای عهدشان فراموش نمیشد...به یادشهدااشک میرختند...فقط!!!...اماحالا...حالاهمان آدم هاکه عهدبستند...همان هایی که اشک هایشان بوی خدامی داد...نفس هایشان خدایی بود...همان هاکه دم از عشق به خداوشهدامی زدند...امروزجلوی هم ایستاده اندوسرچیزهای زمینی اشک میریزند...گریه میکنند...فریادشان دیگربرای شهدای شلمچه نیست...فریادشان برای چیزهای همین جاییست...چیزهایی که بوی همین شهررامی دهند...دلشان میگیرد...امااینبارنه برای غروب شلمچه وغریبی گمنام های دوکوهه...این باردلشان برای دل های ازجنس خودشان میگیرد...دلشان که تنگ میشود...می دوندومی دوندونمی رسند...شده اندازجنس همین ها...همین آدم های زشت...همین دل های شهری...
دلشان دیگرروایت فتح نمیخواهد...دلشان از شعرآقاویکی انگارنمیگیرد...دلشان حضرت فاطمه نمیخواهد...همه شده اندیک مشت ریاکار...یک مشت ریاکارکه ادای آسمانی هارادرمی آورند...یک مشت ریاکارکه نمازهایشان هم فقطبرای ریاست...گریه هایشان...دل هایشان حتی!
انگاربایدکوله بارخاطرات جنوب90راهم همراه دل های عاشقمان خاک میکردیم...که امروزفقط برایمان خاطره نمانده باشدباهزاران هزارامید!...امیدهای واهی وپوچ...امیدبه دوست بودن های جنوب...امیدبه دوستان خوش قول!!!...دوستانی که پای حرف وقولشان هستند...پای امضایشان...چه خنده دارشده قول دادن...!!!
چه خنده دارشده خندیدن...چه خنده دارشده باهم بودن...
آدم هایی که عهدهایشان راازیادمیبرند...حتی عهدمیشداغ راازیادبردند...آدم هایی که برای دل هایشان واشک هایشان هم ارزش قائل نیستند...نبایدهم برای رفاقت وقول ارزش قائل باشند...نبایدهم دم ازمرام بزنند...اصلامیدانی چیست؟نبایدهم دوست باشند...!
وشهدابازمیگردندباقطاراندیمشک...من ایمان دارم...!
دردنوشت:باران که مي بارد همه چيز تازه مي شود حتي داغ نبودنِ تو . . .خدانکندکه ازیادم بروی...آنوقت دلم برای هردویمان میسوزد...میشنوی؟؟؟
تلقین نوشت:من خوبم...من خوبم...حالم خوبه...بهترم...هنوزباآسمان صبح هابعدازدعای عهدملاقات میکنم...!
امید نوشت:به شقایق سوگند که تو بر خواهی گشت ...من به این معجزه ایمان دارم...
